صفحات

۱۳۹۰/۶/۲

جوک طنز 42


يك صاب رستوران با يكي از مشتريا بدجور لج بوده (حالامعلوم نيست يارو چه بلائي
سرش اورده بوده ) خلاصه توي غذاش به جاي مرغ چند تا كون مرغ رديف ميكنه تا
حسابي حالشو بگيره خلاصه يارو وقتي كونهارو تو غذاش ميبينه شاكي ميشه ولي روش
نميشه به يارو صاب رستورانه بگه يك چندبار اين دست اوندست ميكنه بالاخره خودشو
ميزنه به پرروئي به يارو بغل دستيش كه از قضا داشته مرغ ميخورده ميگه آقا شرمنده ها
... يك كون بدم يك رون ميدي ؟؟؟



آدم به حوا: به نظرت قابیل بیشتر شبیه جنتی نیست؟

حوا: چی؟ ماشین لباسشویی؟ خودت روشن می کنی؟ نه نه اشتباهه!!!!




به ژاپنیه میگن رفتی قزوین گردش قزوینو چجوری دیدی؟ میگه ناشی باشی تاشی توشه



بابا آتیشش نمیزدی، جای خوبی برای پارتی گرفتن بود.
(جنتی در حال سرزنش کردن اسکندر مقدونی پس از به آتش کشیدن تخت جمشید)



معلم: حميد سه تا حيوان وحشي نام ببر. حميد: آقا اجازه، شير، پلنگ و بيژن، اينهم جاي
گاز گرفتنش !



پيرزنه با پسرش نشسته بوده اختلاط مي كردن. بعد ننه هه به پسرش ميگه من نميدونم
اين آمريكا با اين همه توپ و تانكش چه جوري از ويتنام شكست خورد. پسره ميگه آخه
لامصبا اين ويتنامي ها ، شبا از پشت حمله مي كردن آمريكايي ها غافل گير ميشدن ...
يهو پيرزنه شروع ميكنه گريه كردن!! پسره ميگه ننه چرا گريه ميكني؟ ميگه ياد بابات
افتادم پنجاه سال ويتنامي بود و من خبر نداشتم!!!!






هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

پست های پرطرفدار