صفحات

۱۳۹۰/۶/۲

جوک طنز 33


یه روز یه لره بود،
کریم خان زند
ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد

یه روز یه رشتیه
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد


یه روز یه ترک
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
…فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم




زن رشتي با عجله به مطب دکتر زنان بر مي گرده و مي گه: ببخشين من شورتم رو اينجا جانگذاشتم؟ منشي مي گه: نه. زنه مي گه :” پس حتما توي دندون پزشکي جا گذاشتم


رشتیه مهمون داشته، شب که میرن بخوابن چراغ اتاق خواب رو روشن میذاره. زنش میگه: مرد! چرا چراغ رو روشن گذاشتی؟ رشتیه میگه: میخوام اگه نصف شب کسی اومد تو اتاق، تو رو با من اشتباه نگیره


از لره می پرسن چرا روده انسان پیچپیچه؟؟

لره میگه: خانت آباد! اگه گوز سر این پیچها سرعتش کم نشه که کونتو پاره می کنه




از لره می پرسن چرا روده انسان پیچپیچه؟؟

لره میگه: خانت آباد! اگه گوز سر این پیچها سرعتش کم نشه که کونتو پاره می کنه




یک روز یک خانومه میره دکتر میگه آقای دکتر نمی دونم چرا وقتی بادمجون می خورم لبم باد میکنه
دکتره میگه دخترم اینکه چیزی نیست من وقتی لب می خورم بادمجونم باد می کنه












هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

پست های پرطرفدار